تبلیغات
***سقف دلتنگی من*** - یک مشت گندم

***سقف دلتنگی من***
 
هنوز در به در کوچه های خاطره ام/هنوز اسم تو مونده گوشه حنجره ام/هنوز مثل نخستین نگاه عاشق تو/در انحصار غم عشق در محاصره ام...

یك‌ مشت‌ دانه‌ گندم، توی‌ پارچه‌ای‌ نمناك‌ خیس‌ خوردند؛ جوانه‌ زدند و سبز شدند. كمی‌ كه‌ بالا آمدند، دورشان‌ را روبانی‌ قرمز گرفت‌ و همسایه‌ سكه‌ و سیب‌ شدند.بشقاب‌ سبزه‌ آبروی‌

سفره‌ هفت‌سین‌ بود.

دانه‌های‌ گندم‌ خوشحال‌ بودند و خیالشان‌ پر بود از رقص‌ گندم‌زارهای‌ طلایی. آنها به‌ پایان‌ قصه‌ فكر می‌كردند؛ به‌ قرص‌ نانی‌ در سفره‌ و اشتیاق‌ دستی‌ كه‌ آن‌ را می‌چیند. نان‌ شدن‌

بزرگترین‌ آرزوی‌ هر دانه‌ گندم‌ است.

بشقاب‌ سبزه‌ آبروی‌ سفره‌ هفت‌سین‌ بود.

.

اما برگ‌های‌ تقویم‌ تند و تند ورق‌ خورد و سیزدهمین‌ برگ‌ پایان‌ دانه‌های‌ گندم‌ بود.

روبان‌ قرمز پاره‌ شد و دستی‌ دانه‌های‌ گندم‌ را از مزرعه‌ كوچكشان‌ جدا كرد. رویای‌ نان‌ و گندم‌ تكه‌تكه‌ شد. و این‌ آخر قصه‌ بود.

دانه‌ها دلخور بودند، از قصه‌ای‌ كه‌ خدا برایشان‌ نوشته‌ بود.

پس‌ به‌ خدا گفتند: این‌ قصه‌ای‌ نبود كه‌ دوستش‌ داشتیم، این‌ قصه‌ ناتمام‌ است‌ و نان‌ ندارد.

خدا گفت: قصه‌ شما كوتاه‌ بود، اما ناتمام‌ نبود. قصه‌ شما، قصه‌ جوانه‌ زدن‌ بود و روییدن. قصه‌ سبزی، قصه‌ای‌ كه‌ برای‌ فهمیدنش‌ عمری‌ باید زیست.

قصه‌ شما، قصه‌ زندگی‌ بود و كوتاهی‌اش، رسالتتان‌ گفتن‌ همین‌ بود.

خدا گفت: قصه‌ شما اگرچه‌ نان‌ نداشت، اما زیبا بود، به‌ زیبایی‌ نان.

 





نوشته شده در تاریخ جمعه 1389/12/13 به لطف نازنین جون

كد آهنگ

كد موسیقی

كد بارش قلب


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگ
mouse code|mouse code

كد ماوس